18 ماهگی
٢٨ ام این ماه که آمد ، برای تو ، تغییر دیگری در پی داشت .
برای من و پدرت ، رنگش فرق می کرد .
حس و حالش هم ...
این سومین ، نیم سالی ست که تجربه می کنی اش .
پایان هر نیم سال ، یک تغییر !
اولی را با شروع غذا خوردن به پایان رساندی .
دومی را هم ، وقتی به سر انجام رساندی که یک نو پای 1 ساله بودی ، و تولدت .
و حالا سومین آن ، 1 سال و نیمه ی من ؛
تغییرش ، به پایان رسیدن واکسن هایت بود .
همان که وقتی متصدیِ واکسیناسیون ، گفت :
" خب ، واکسن های پسرت تمام شد و رفت تا 6 سالگی . "
همان که وقتی گفت ، کارت واکسنش گم نشود که برای ثبت نام کلاس اول ، لازم ست .
و من به یقین می گویم که با حرف دومش لرزیدن دلم را احساس کردم ، مُردم !
و ثانیه ای حرفهایش را نشنیدم و ندیدمش ...
که تو را می دیدم !
تو ، با لباس فرم مدرسه و کیفی که بر پشت گذاشته ای .
دلم می خواست دنیا می ایستاد و من تا ابــــــد نگاهت می کردم .
چقدر این روزها تو را تصور می کنم و حــــظ ات را می برم پسر .
ببین الان که تصور ست ، اینگونه ام ، وای از روز و لحظات موعود !
می دانم که می میرم .
نازنین بی همتای من ؛
18 ماهه شدنت مبارک .
باشد که روزهای 18 سالگی ات را بنویسم ، مرد کوچکم .
عزیزکم واکسن 18 ماهگیتم زدیم. تا الان خدا رو شکر خوب بودی. تب نداری. خدا کنه تا آخرشم خوب باشی.


18 ماهگی
